تبليغاتX
پاتوق

 

دار باز

   خزان که می شد مادرم مانند هر سال روی حویلی را با چیدن یک قطار خشت سرک کشی کرده بود. آن روز عمه ام دست مرا گرفت و روی خشت ها دویدیم. گاهی به چپ و گاهی به راست خم می شدیم و می دویدیم. هر دو کوچک شده بودیم و با هیجان و خنده روی خشت ها می دویدیم. وقتی من غلتیدم [ افتادم ]  عمه ام خنده کرده گفت: تو سوختی ، تو سوختی ، تو بازی را باختی. و بعد همانطور می خندید ، دیدم که اشک هایش هم به روی صورتش لغزیدند. آن وقت یادم آمد که عمه ام از من بزرگتر است. آنقدر که نمی فهمیدم چه می کند. آخر بازی خودش را انداخت روی زمین و دراز به دراز ماند و گفت: من سوختم ، من سوختم ، من بازی را باختم ...

روز دوم بود که عمه ام سوخته بود و وسط اتاق دراز به دراز مانده بود. رویش را پوشانده بودند. با یخ و با قدیفه های سفید ، صورتش دیده نمی شد. نمی دانم خنده می کرد یا گریه؟

وقتی هوا تاریک می شد او را آهسته بیرون می بردند. بعضی ها جلو بینی و دهانشان را می گرفتند و بعضی دیگر از دروازه درون نمی آمدند. آمده نمی شد ، هیچکس نباید می فهمید. شهر تازه آرام شده بود و طالبان فقط چند روز می شد شهر را گرفته بودند.

روز اول که عمه ام مرد ، زیاد واسطه کردند اما ملاصاحب اجازهء دفن نداد.

کاکایم گفت: شهره مرده گرفته ، قبرستان رفتن نمی مانن ، چاره نیست بعد از نماز خفتن درون باغچه گورش می کنیم ، وگر نه تا صبا همه جا را بوی ور می داره!

خانم کاکایم گفت: مگم می شه مرده را درون حویلی گور کرد ، اولادهایم نظر      کرده اند...

عمه گفت: راه بسیار باریک و بلند است. بلندتر از تمام خانه ها و باریک تر از موی، طولانی است شاید به اندازهء تمام زمین. وقتی بالای آن [ رویش ] راه می روم همه مرا می بینند. همهء آدم ها ، دیوارها و همهء چیزهای دیگر. مادرم می گوید: [ هوش کو نغلتی ، هوش کو بچم غلطی نکنی ، اگر نه می غلتی ، زیر پایت آتش است. آتش جهنم! روی پل صراط رفتن مفت نیست، پل باریک تر از موی است و تیزتر از دَم شمشیر!..

عرق از تمام جانم [ تنم ] می ریزد و دست و پایم از شدت لرزه یک لحظه هم آرام نمی گیرد. به پایین می بینم همه به طرفم [سویم ] می بینند. می خواهند اشتباه مرا ببینند ، گپ بزنند و بد گویی کنند. من از بد گویی آنها می ترسم ، از پل         می ترسم و از آتش ، آنقدر که می غلتم و از وحشت چیغ می زنم تا بیدار می شوم.

کاکاهایم به نوبت داخل باغچه می رفتند و آرام آرام داخل باغچه را می کندند. کاکایم گفت: خوب چُقر کندین تا اگر تلاشی آمد ، شک نکنند. به همین خاطر زیاد کندند ، آنقدر که تپه ای از خاک روی حویلی جمع شده بود. به راحتی می شد بالای خاک ها رفته و بعد روی صندوق چاه ایستاد شد.

تخته های صندوق چاه از زمین بلند بودند. نمی دانم آن روز عمه ام چطور روی آن بالا شده بود؟! فقط وقتی مرا صدا زد دیدم بالای صندوق چاه ایستاده است و خنده    می کند. همانطور که به چپ و راست خم می شد گفت: بیا ، بیا ، سات [ساعت] تیری کنیم و پایش را به آرامی روی لبه های چوب ماند تا راه برود و از این که        می غلتد هیجان زده شود و لذت ببرد.

گفتم: عمه جان می غلتی ، می سوزی ، بازی را می بازی و اشک هایم مانند اشک هایش بی اختیار ریختند. گپ هایم را نشنید، فقط خندید، گریه کرد و مرا صدا زد.

عمه ام را درون گور مانده بودند و رویش خاک می ریختند. صدای عمه ام می آمد من سوختم ، من سوختم ، من بازی را باختم و صدای کاکایم: [ آرام باشید ، اگر نه طالبان می فهمند! ]

باغچه که هموار شد کاکایم یک مشت اسپند روی خاکها پاش داد تا سبز شوند تا عمه ام را بپوشاند ، تا کسی نفهمد عمه ام آنجاست. نا محرم نبیند. مادر کلانم    می گفت: گناه دارد ، خدا سوال و جواب می کند ، قیامت سخت است ، پل صراط از موی باریکتر و از شمشیر تیزتر است.  

مادر می گفت: همسایه ها بد می گویند ، مردم چه می گویند ...

حالا عمه ام خوب پوشانده شده بود دو متر خاک و دانه های اسپند که به زودی سبز می شدند و عمه ام را  می پوشاندند.

                                                                                            حمل 1387

                                                                                                                     

                                                                                                                   

+ نوشته شده در شنبه 16 آذر1387ساعت 3 بعد از ظهر توسط معصومه کوثری |

حادثهء فصل

   باران به شدت می بارید. سرتا پا تر شده بود. هم از قطره های باران و هم از قطره های عرق ، ساعت ها بود که می دوید. زبانش یک متر از دهانش بیرون شده گلویش به سختی می سوخت. پاهایش از درد زمین را احساس نمی کردند. وقتی همه جا پیش چشم هایش سیاه شد و خانه ها دور سرش چرخیدند ، او ترسش چند برابر شد.

فقط از وحشت به چنگ افتادن بود که می توانست بدود و خستگی را تحمل کند. یک وقت خواست فریاد بزند، چند بار دهانش را باز و بسته کرد. اما صدایی از دهانش بیرون نشد. نا امید شد. فکر کرد چقدر در دنیا تنها مانده و چقدر این راه دراز است. شاید زمین زیر پایش هم با او می دوید که راه خلاصی نداشت و او به مقصد نمی رسید. و اگر به مقصد نمی رسید؟ پس باید تا آخر عمر می دوید و اگر نمی دوید؟ نه باید می دوید. تا هر کجا که می شد. حتی آخر زمین ، و اگر به آخر زمین می رسید و به مقصد نمی رسید چکار می توانست بکند. عرق سردی سراسر تنش را لرزاند و او درد شدیدی را در تمام تنش حس کرد. حتما همانجا آخر زمین گرفتار می شد.

دستش را بر روی صورتش کشید و دهان خشکش را با تفش تر کرد. تن داغش زیر باران تر شده بود و او آرزو کرد کاش کسی از پی اش نمی دوید تا می توانست زیر طاق خانه ای که پیش ریزش باران را گرفته بود بایستد تا نفس تازه کند. بعد آن وقت آرام آرام به سوی خانه برود. اما سگ ولگرد خستگی نداشت و همچنان از پی اش می دوید. حتماً می دانست که عاقبت او را می گیرد، حتی اگر شده در آخر زمین ، وقتی روبرویش جوی آب را دید چشم هایش سیاهی رفت. اگر نمی توانست بپرد سگ ولگرد به او می رسید. حالا هم خیلی نزدیک شده بود. صدای نفس هایش را می شنید. تن داغش یخ کرد و قطره های گرم عرق مثل دانه های یخ آزارش دادند. پوستش جمع شد، لرزید و او در یک لحظه پرید و آن سوی جوی روی گِل ها افتاد. از ترس درد پایش را نفهمید و به سگ ولگرد نگاه کرد. درنده و ترسناک بود.

ماده سگ چند قدم دورتر خودش را کشید، اما بی فایده بود. سگ ولگرد آنسوی جوی ایستاد. با حرص و طمع نگاهش می کرد و بعد با یک پرش بلند خودش را به روی سگ ماده ا نداخت و دندان های تیزش را بیخ گلوی او فشار داد. ماده سگ ناله کرد و زیر پاهای سنگین سگ ولگرد تقلا نمود.

چشم های تب دارش را با بی حالی گشود. گلویش به سختی می سوخت و درد می کرد وتن داغش را عرق سردی می لرزاند. دهانش خشک و بد مزه بود، زبانش را حرکت داد و در دهان خالیش که چند روز می شد مزه نان را هم از یاد برده بود چرخاند. شاید می توانست با تفش دهانش را تر کند!

چادری اش که زیر باران شب پیش تر شده بود رویش سنگینی می کرد و پیش نفس کشیدنش را می گرفت. کاسه پیش رویش لب ریز از آب گِل آلود ناودان لب بام شده بود وقتی با دستش عرق سرد روی پیشانیش را پاک کرد راحت تر شد و او توانست آنسوی جوی ماده سگ ضعیفی را که افتاده ناله می کرد ببیند و جثهء سگ کلانی را که از آنجا دور می شد تشخیص بدهد.

یازدهم ثور 1377

مزار شریف

+ نوشته شده در جمعه 2 آذر1386ساعت 6 بعد از ظهر توسط معصومه کوثری |

 

جستجو

. . . گم شده بودم ، اما نه در یک زمان یا یک مکان معین ، گم شده بودم. آرام آرام و تکه تکه در جای جای مکان هایی که بودم و زمان هایی که گذرانده بودم. من تکه تکه گم شده بودم ، میان آنها که دیده بودم و ندیده بودم. بعد تکه هایم را زمان با خودش برده بود و لابه لای زمان های دیگران ، تکه های دیگران گم کرده بود. . .

به همین علت یادم نمی آید دقیقاً کی و کجا گم شده بودم؟

. . .

همه چیز ناگهان پیش آمد. از راه می گذشتم که رهگذری گفت:

-         فلانی ، چطوری؟ چقدر وقت هاست که ندیده امت. . .

حرفهایش را چنان با اطمینان زد که خودم هم شک کردم نکند همانی باشم که او می گوید.

اگر همانی می شدم که او می گفت من هم باید می شناختمش و یا حداقل یکی از گفته هایش را به یاد می آوردم؟ و اگر هم کسی که او می گفت نبودم ، چرا به جای دیگری گرفته شده بودم؟ و اگر هم هیچ کدامشان نمی شدم؟ کی بودم؟

سالها پیش که گم شده بودم با گمم کرده بودند. نشانی هایشان را که گفتم پیدایشان کردم. حالا هم چه گم شده باشم و چه گمم کرده باشند باید نشانی داشته باشم.

خاطر پیدا کردن نشانی همه جاها را گشتم. هر جایی که جای پایی داشتم. از فرمهایی که هر زمان لازم شده بود خودم را توضیح بدهم تا کسانی که مقایسه می کردم یا می کردند. کتابها ، فیلم ها ، موسیقی ، اشیایی که با آنها زندگی می کردم و تمام روز مره گی ام ، ولی همیشه جای پاهایم تا حدی معلوم می شد. ولی بعد لابه لای جا پاهای زیادی گم می شد و من دیگر نمی توانستم پیشتر بروم.

پس گم شده بودم نه تکه تکه که ذره ذره گم شده بودم. با ذره  ذره زمان و مکان لابه لای هزاران ذره دیگر. . .

دوم سرطان 1381

ایران

+ نوشته شده در پنجشنبه 3 آبان1386ساعت 9 قبل از ظهر توسط معصومه کوثری |

پهره دار

روشنایی آهسته از بیخ سایه سکوتی که بر شهر غالب شده بود می گریخت. هیچ چیز نمی جنبید، نفس نمی کشید و پلک نمی زدند.

نقیب پشت چند قطار خشتی که لب بام چیده بود مخفی شد، گاهی از شکاف های میان خشت ها آن سوی دیوارک را می دید. تا چشم کار می کرد خانه بود و بام و دیوارک های خشتی که میان شکاف هایشان یک جفت چشم به انتظار عاقبت کار محاصره شهر از بی خوابی و ترس پلک نمی زدند و آن سوی شهر تعداد بیشماری عسکر که به گمان نقیب به کمین سقوط شهر نشسته بودند.

نقیب روی بام دراز به دراز ماند و فکر کرد. ولی فکرش شکل نگرفت چون در همان وقت صدای غژ در زیر خانه آمد و بعد خواهرش . . .

-         پس نمی روی که خودم قطی یک مرمی حرامت بکنم

-         نه ، نمی روم  ، یازه نفر درون ای قوطی گوگرد زنده به گور مان می کنی؟

-         باز زبان بازی کرد! او بی حیا برو زیر خانه که . . .

و دیگر سکوت بود و نقیب به سختی آب دهانش را قورت داد و زیر دل خدا را شکر کرد که همه چیز به خیر گذشت.

چه آرامش گوارایی

فقط چند لحظه و او وقتی پشه ای نیشش زد ، چشم هایش را بازتر کرد تا خوابش نبرد.

بوبوجان ، چند روز می رویم کوه ، اوضاع که آرامتر شد باز پس می آییم.

-         وی ، خانه مان به کی مانده برویم و خودمان را بیابان مرگ کنیم ، حالی چی گپ شده؟

و وقتی شهر محاصره شد ، گفته بود:

      -    زیر خانه رفته صدایتان را نکشین که نفهمند این جا سیاسر است.

شب شده بود و باد گرمی هرم بام ها و دیوارها را همراه با بوی تیزی به سر و روی نقیب زد و او احساس خفگی کرد.

-         از یکسو پشه  ، گرمی و بی خوابی و از سوی دیگر غم سیاسرا که اگر نمی بودند حالی یا همراه شریکم به کوه رسیده بودم یا که سلاح گرفته عسکر می شدم.

-         یک ما که نیستیم از سر کوچه تا پای کوچه کلگی دختر دارن ، هیچ کس خودشه نکشته که تو پیش از مرگشان پیراهن پاره می کنی.

-         عسکر که می شدم ، می زدم ، می کشتم ، چور می کردم و اگر کشته نمی شدم شاید یک روز قوماندان می شدم ، دیگر همسایه نمی گفت ما دختر به لچک نمی دهیم. کاشکی نقیب شکم خودش و خواهرهایش را سیر کند ، باز خودش را گرفتار یک غم دیگر بسازد.

-         برو ، برو چهار سویت قبله ، پناه ما هم به خدا.

پلک هایش آرام آرام روی چشم هایش سنگینی کردند و او با چشمان نیمه بازش آسمان ، ستاره ها و دیوارک های خشتی را دید و با دست بر روی پشه ای که نیشش زد ، کوفت.صدای وز – وز پشه های را بیشتر کرد.

-         هر بلایی که سرتان آمد گناه خودتان است. اگر جنگ است سر همگی  است ، فقط بد نامیش که به من نمی رسد. همگی سیاسر دارند.

سبکی لذت بخشی بر تمام عضلاتش پخش شد و او دستها ، پاهها و حتی وزن کالایش را هم که عرق شخ کرده بود احساس نکرد. مثل یک پر کاه سبک شده بود. پرواز می کرد. از آن بالا شهر را دید که تاریک تاریک بود. او خوب می دانست آن پایین چند خانه است و درون هر کدامشان چند سیاسر که کنج زیر خانه از ترس خوابشان   نمی برد. او می توانست تمام دیوارک های خشتی را با تمام چشمهای بی خوابی کشیده ای که میان شکافهایشان مانده بودند ، ببیند و دسته های پشه را که دست ها و پاهایش را جدا می کردند و با خود می بردند.

-         عاقبت جنگ به نفع هر کدامشان که باشد ، باز هم شهر را چور می کنند.

دقیب دستش را دراز کرد تا مانع شود اما دستش کوتاهی کرد و پشه ها همچنان نیشش زدند. دست ها و پاههایش را چور کردند و بردند و همچ نماندند، دیوارها  و دروازه ها را هم بردند. زن های همسایه را ، خواهرانش ، مادرش و نقیب دستش کوتاه بود و نمی رسید. پشه ها تکه تکه اش کردند. و او دیگر دستها و پاهایش را احساس نکرد. پشه ها حتی تکه هایش را هم بردند همه چیز را تکه تکه کردند و بردند.

گناه خودشان بود که نرفتند. حالا هم چور شدند ، مثل دیگران. اگر نمی بودند ، پهره نمی کردم و سه شبانه روز روی بام ، پشت این خشت ها ، استخوانهایم از زور یک جا خوابیدن بی حس نمی شدند، می رفتم سلاح گرفته عسکر می شدم. چور می کردم ، می کشتم. شاید قوماندان می شدم. بعد اگر همسایه می گفت: " ما دختر به لچک نمی دهیم " دختر هایشان را چور می کردم. عسکرهایم چور می کردند. پشه ها چور می کردند. دست ها و پاهایش را دست ها و پاهای همسایه را ، دخترهای همسایه را ، همه چیز حتی دیوار ها و دروازه ها را ، خانه  می ساختم و بعد در آرامی تا چاشت می خوابیدم ، نه تا شام . . . تا هر وقت . . . که . . . دلم می شد.

باز نویسی

یازدهم حوت 1378

مشهد

+ نوشته شده در چهارشنبه 28 شهریور1386ساعت 10 قبل از ظهر توسط معصومه کوثری |

مرگ شیرین

 

در یک لحظه اتفاق افتاد. پایم را بلند کردم و بعد محکم به رویش فشار دادم چند لحظه بعد وقتی دیگر صدای شکستن نیامد، پایم را برداشتم. همه چیز تمام شده بود.

زیر سنگینی برف شب پیش چوبهای سقف کناراب شکسته بودند و انبوهی از خاک ، چوب و برف روی آب را پوشانده بود. با بیل چوب ها و خاک ها را پس می زدم که دیدم آهسته از زیر خاکها بیرون آمد. کمی ایستاد و بعد تا نزدیکی های دیوار رفت و برگشت ، همه جا را برف پوشانده بود. وقتی دوباره به جای اولش رسید از خاک ها و چوب ها بالا شد مدتی درون آنها گشت و پس آمده همانجا ایستاد.

اگر او را له نمی کردم حالا از مرده " قونقوز " های دیگری که از زیر خاک بیرون کشیده بودم شناخته نمی شد،  همه شان روی برف های درون باغچه آرام و بی حرکت افتاده بودند و اگر تا بهار مورچه ها نمی خوردند. کود خوبی برای خاکهای باغچه می شدند.

ثور 1380

نجف آباد

+ نوشته شده در دوشنبه 5 شهریور1386ساعت 11 قبل از ظهر توسط معصومه کوثری |

گاو

مادرم چند بار صدایم کرد و گفت:

-         گفتم بیا برو از همسایه شیر بگیر که چاشت شد.

خودم را به خواب زدم و جوابش را ندادم. مادرم که دید جوابش را نمی دهم به در خانه آمد و گفت:

-         او کور شده ، درس می خواندی که کامیاب می شدی ، ایقدر که می گفتی شاگرد لایق هستم ، معلما دوستم دارند ، اول نمره هستم. همی شد! حالی که نشدی خودت را درون خانه بندی کردی که کدامی آمده داکترت می کنه؟

-         از عزیزه شان نمی گیرم.

مادرم گفت:

-         از عزیزه شان که شیر نمی گیری از کی می گیری ، می فامم که شرم می شوی ، ولی به جای شرم شدن کاشکی می مردی و سرم را پیش کس و نا کس خم نمی کردی. دیگرا نان داکتری می خورند تو نان معلمی بخور.

-         مه که معلمی کامیاب نشدم.

مادرم با تعجب سیل کرده گفت:

-         مگر به جز معلمی و داکتری چیز دیگری هم هست که تو کامیاب شدی!؟

هیجان زده گفتم:

-         ها – زراعت کامیاب شدم.

-         زراعت – زراعت کامیاب شدی ، او جوانمرگ شده نگفتی چی رقم بیل گرفته سر زمین کار می کنی، هیچ نمی مانم درس بخوانی. مردهایش نمی تانند. چی برسه به تو.

زخم مادرم تازه شده بود و راهی بجز رفتن پشت شیر نداشتم. دل و نا دل برخاستم و به سوی حویلی رفتم ، نمی دانستم چی رقم چشم به چشم عزیزه و فامیلش سیل کنم. شاید هم عزیزه نمی آمد و اگر نمی آمد خوبتر می شد. و اگر عزیزه نمی آمد و مادرش می آمد. حتمی می گفت:

-         عزیزه جان چند شبانه روز درس می خوانده و خو نشده ، حالی خو شده ، یا شاید مادر دیگرش بیاید و بگوید که عزیزه همراه مادرش رفته کالای داکتری بخرد. وقتی فکر کردم عزیزه همراه کالای داکتری چی رقم معلوم خواهد شد از ناراحتی دلم سوخت و چند قطره اشکم چکید.

صندوق چوبی را بیخ دیوار کشیدم و رویش رفتم بعد خودم را از روی دیوار درون خانه شان خم کردم. هیچ کس داخل خانه عزیزه شان نبود و گاو هم سر میخ دیده نمی شد.

چند بار عزیزه را صدا کردم. مادر دیگر عزیزه وارخطا از درون خانه بیرون دوید و گفت خیریت است.

-         بله خاله جان مادرم گفت یک کاسه شیر بتین.

مادر دیگر عزیزه آه کشید و گفت:

-         جان خاله اش گو خو صدقه عزیزه شد.

-         چی رقم خاله جان؟

-         جان خاله اش بابه عزیزه گو را دادن به مکتب که عزیزه را داکتر کنن.

دیگر چیزی نفهمیدم. فقط وقتی داشتم می گفتم مادر. . . عزیزه . . . صدقه . . . گو ، که از روی صندوق چوبی به روی زمین غلتیدم.

خزان 1376

مزار شریف

+ نوشته شده در پنجشنبه 4 مرداد1386ساعت 8 قبل از ظهر توسط معصومه کوثری |

ماند آب

 

   خورشید دیده نمی شود و آفتاب لب بام رسیده است. مادرم راست می گوید که آخرهای روز ، درد آدم ناجور بیشتر می شود. تمام استخوان هایم درد می کنند ، سرفه یک لحظه هم بند نمی شود ، آمده ام این جا روی تنورخانه ، از زور دلتنگی نشسته ام. سکوت همه جا را گرفته است و فقط گاهی صدای فیر می آید. چند روز است که صدای فیر می آید. اول نزدیک بود ولی حالا دورتر شده است و این تنها چیزی است که از جنگ می فهمم. هر وقت که صدای فیر می آید اطرافیانم دورن خانه گوش هایشان را تیز می کنند و می گویند:

-         اینه صدای توپ

-         نه صدای توپ نیست ، صدای راکت است.

گاهی هم صدای پارس سگ همسایه می آید که نمی دانم از چه ناراحت می شود و پارس می کند. صدای مردم ، بچه ها و موتر ها چند روز است که نمی آید. نمی دانم چرا؟ شاید رفته باشند. ولی اگر می رفتند صدای رفتن شان که می آمد چون من تمام روز درون حویلی هستم ولی صدای رفتن شان نیامد. پس نرفته اند.

با این فکر کمی آرامش می گیرم شاید به خاطر این که فکر می کنم این سکوت ، سکوت تنهایی نیست. پس سکوت چیست؟ دلم نمی خواهد جوابی بدهم ولی بعد ناگهان می گویم شاید سکوت ترس باشد نگران می شوم حتماً جنگ کلانی است که مردم از ترس سکوت کرده اند.

صدای شانه زدن مادرم می آید او در این روز ها هم بیکار نیست و فرش می بافد و وقتی او می بافد من امیدوار می شوم – نمی دانم چرا؟

وقتی فیر می شود و برق می رود و سکوت وهم انگیز همه جا را می گیرد ، فقط صدای شانه زدن مادرم که     می آید من از سکوت نمی ترسم و از تاریکی و از صدای فیر. مثل وقتی که کوچک بودم و شبها دستش را       می گرفتم و می خوابیدم و از هیچ چیز نمی ترسیدم.

زن همسایه خم خمک از پشت بام درون حویلی می آید رنگش پریده و کمی می لرزد ، آب دهانش را به سختی قورت می دهد و می گوید:

-         طالبا خو آمدند ، حالی چطور می شه؟

مادرم دستش را به گوشش می زند و به دیوار می کشد و می گوید:

-         خدا او روزه نیاره ، حالی که نامدن!

وقتی صدای فیر توپ ها هم نمی آمد مادرم می گفت " خدا او روزه نیاره "

همسایه مان می گوید:

-         چند وقت پیش تلویزیون طالبا را مانده بود.

می گویم:

-         خاله جان طالبا چه قسمی هستند؟

-         خاله جان الهی که نبینی شان ، یک ریش دارند اینه دراز ، یک لنگی دارند اینه کته ، کالایشان چتل و پاهای شان لچ است ، خدا نشان نته.

زن همسایه آنقدر طالبان را بد می گوید که می ترسم و بدم می آید با آنکه فکر می کنم برایم آشنا هستند. شاید کدام بار یکی شان را دیده باشم؟ ولی کجا و کی - نمی دانم.

یادم می آید. سالها پیش که کوچک بودم و حرفها یادم نمی ماند یک شب از سر و صدا بیدار شدم وقتی سرم را آهسته از زیر لحاف بیرون کشیدم ، دیدم مادرم گریه می کند و پدرم لب هایش تند تند حرکت می کند. سایه دستهایش بر روی دیوار تکان می خورد. آنشب سایهء پدرم که مادرم را می زد بر روی دیوار افتاده بود. سایه ترسناک بود و لنگی داشت ، ریش داشت و من آنشب آنقدر ترسیدم که گریه ام گرفت. از آن شب به بعد پدرم با ریش بلند و لنگی کلان و آن لباس های درازش ترسناک شده بود و من از او می ترسیدم. بعد از آن شب کمتر    می دیدمش. هر شب در میان یک بار ،  آنهم وقتی که مادرم را می زد و سایهء دستهایش روی دیوار تکان       می خورد.

یک وقت آنقدر ندیدمش که فراموشش کردم و وقتی یک روز آمد ، دست مرا گرفت و درون خانه پیش مادرم برد. به مادرم گفت:

-         دختر را چی مانده  به مکتب ، بان کار کند و خرج خودش را پیدا کند ، دیگر دو خانه نان داده نمی توانم.

فقط همان روز از ترس گریه نکردم ، چون داشتم فکر می کردم ما که یک خانه داریم ، چرا پدرم دو خانه نان    می دهد. و وقتی  فهمیدم که او برای همیشه رفته بود ، تا آنروز وقتی از چیزی می ترسیدم ، گریه ام می گرفت. ولی از آن پس وقتی از چیزی می ترسم بدم می آید.

زن همسایه می گوید:

-         طالبا به کالای سفید و سیاه پوشیدن نمی مانند. گفتن زنکا بیرون نروند و اگر هم  از نا علاجی رفتند چادری سر کنند.

می خندم و می گویم.

-         چه خوب ، مادرم تنها کالای سفید خودش را که هیچ وقت نپوشیده بود چند وقت پیش سودا کرد ما که بیرون از خانه کار نمی کنیم ، اگر یگان وقت بیرون می رویم چادری سر می کنیم.

برادرم از خانه بیرون می شود و با بی قیدی آب دهانش را روی دیوار می زند. ذرات نسوار به پایین می لغزند. خودش را درون آیینه می بیند. چقدر مثل پدرم شده است ، بعضی وقتها از او هم می ترسم و بدم می آید ، مثل حالا. به روی آیینه می خندد و دست به رویش می کشد شاید از این که ریشهایش بلند شده اند خوشحال است. کلاه سفید را روی موهایش جابجا می کند و دستمال روی شانه اش را می اندازد و به سوی کوچه می رود. مادرم     می گوید:

-         او بچه کجا می روی ، اوضاع خوب نیست.

و او رفته است.

ما با هم بزرگ شدیم ، یعنی با هم بزرگ می شدیم ولی نمی دانم چرا او زودتر بزرگ شد و بعد من ، وقتی او بزرگ  شد ، پدرم گفت:

-         او مرد شده کسی حق گپ زدن را به رویش ندارد.

ولی من که بزرگ  شدم کسی چیزی نگفت تا این که فهمیدم وقتی من بزرگ  شدم سل شدم. مادرم می گوید:

-         داکتر گفته سل شدی ، ششهایت از کار افتاده و سلت پیشرفت کرده. وقتی مادرم این را از زبان داکتر گفت فکر کردم چیزی به مردنم نمانده.

زن همسایه رفته است. نفهمیدم کی رفت ، ولی وقتی صدای انفجاری آمد مادرم گفت: " برو خانه خوب نیست"  می خواستم بگویم " خودت چرا نمی روی؟ " ولی نگفتم. می دانم که نمی رود.

بلند می شوم و به سوی خانه می روم. سرفه مهلت نمی دهد و وقتی که عاقبت تمام می شود شانه هایم و تمام استخوانهایم درد می کنند. چشمم به آینه می افتد چقدر لاغرتر شده ام. فقط پوست و استخوان ، ولی باز هم  از جنگ می ترسم. از صدای فیر و از کشته شدن.

نمی توانم درون خانه بمانم به سوی کلکین می روم. احساس ضعف می کنم و سرم را  به روی شیشه کلکین تکیه می دهم. صدای فیر می آید و صدای شانه زدن مادرم ، من هم شانه زده ام تا یک سال پیش ، من هم فرش می بافتم ولی از روزی که ناجور شده ام ، دیگر نتوانستم ببافم. مادرم می گوید: " داکتر گفته کار نکن " تمام سالهایی که داشتم بزرگ می شدم فرش می بافتم. با مادرم و با زن همسایه ، شاید هنوز نشانی از آنروزها درون تارهای فرش هایم مانده باشد.

به خاطر این که وقتی می بافتم به خیالم می شد لحظه هایم را هم دارم با تار می بافم و اگر یک روز یکی از فرش هایم را پیدا کنم حتماً به آنروز ها بر می گردم.

سرم را از روی شیشه کلکین بر می دارم ، درون حویلی به خوبی دیده نمی شود. روی شیشه بخار گرفته ، انگشتم بر روی شیشه می لغزد. از وقتی که مکتب می رفتم فقط همین نوشتن نامم یادم مانده. نامم را که روی بخار شیشه می نویسم ، بخار روی شیشه آب می شوند و از روی شیشه می لغزند و نامم محو می شود.

دوم میزان 1376

مزار شریف

+ نوشته شده در چهارشنبه 20 تیر1386ساعت 4 بعد از ظهر توسط معصومه کوثری |

تبر داران

 

   پشت چشم بند سیاه قریه سیاه است. دشت سیاه است و تصویر مردان تفنگ دار هم سیاه است. من در سیاهی مردان قریه را می بینم. برادرانم ، فرزندانم و تمام اجدادم را می شناسم. دشت را می شناسم. دشت در فریاد مردان گم شده است ، مثل روزهای که بُزکَشی می کردند. نکند این دشت برای بزکشی آفریده شده باشد!؟

باد می وزد و چادرم را به سوی قریه می برد. قریه در آتش می سوزد. من از همهء کوچه های آتش گرفتهء قریه گذشتم. همهء زنان می گریختند ، همهء زنان به سوی دشت گریختند. از آتش بود یا از مردان ، نمی دانم! زنان قریه ام  را  گم  کرده ام. چیزی گلویم را فشار می دهد ، می خواهم فریاد بزنم ، می خواهم زنان قریه ام را صدا کنم. ولی صدایی بیرون نمی آید و چیزی خفه ام می کند. همیشه همین طور بوده است.صدای زنان قریه هم شنیده نمی شود. آنها هم یکدیگر را گم کرده اند. آنها هم نمی توانند یکدیگر را صدا بزنند.

یک نفر می گوید اولین فیر را من به دهانش می کنم. سالهاست که به دهانم می زنند و چند لحظه بعد من در فاصلهء  کمی از او درون جری تفنگش قرار می گیرم او با یک چشم نیمه بازش مرا نشانه می گیرد او هیچ وقت مرا با چشمان باز ندیده است. شاید نمی تواند ببیند!؟

اولین مرمی که فیر می شود هزاران تصویر از چهره ام در تاریکی هزاران لولهء تفنگ در نیمی از یک نگاه   می شکند. صدا میان سرم می پیچد و قطره های خون از دهانم می چکد و زبانم می غلتد. من زبان داشته ام!

این بار که باد می وزد من از همیشه سبکتر در باد می لرزم ، از همیشه سبکتر و کوچکتر شده ام اما بزرگی سایه ام مرا به وحشت می اندازد. سایه ام بزرگ شده است به بزرگی دشت و قریه ، سایه ام روی شانه های مردان قریه سنگینی می کند. شانه هایشان زیر سایه ام می شکند. من صدای شکستن آنها را می شنوم. من صدای فریاد مردان را می شنوم. مردان همیشه فریاد می زنند و من میان فریادشان نابود می شوم. وقتی من فریاد می زدم مادرم      می گفت:  آدم کَر فریاد می زند ، چون خودش نمی شنود فکر می کند که دیگران هم        نمی شنوند.

گلویم درد می کند ، گلویم فشرده می شود. چیزی فشارش می دهد. شاید اگر کمی آب می شد ، بهتر می شدم. دومی و سومی هم فیر می شود. آنقدر که دیگر شمار نمی توانم بکنم. از وحشت می لرزم ، از وحشت اینکه  نمی میرم و از وحشت این که نمی توانم بگریزم. تشنگی رهایم نمی کند ، تشنگی نزدیک و نزدیکتر می شود و گلویم را فشار می دهد. آسمان پایین و پایین تر می آید ، دست هایم را بالا می برم تا آسمان به رویم نغلتد. دشت کوچک می شود ، قفس می شود. من به میله های قفس می خورم و به روی قفس می غلتم. اما باز هم تغلا     می کنم. در دورها آب می بینم. در آسمان به سویش پرواز می کنم و یا در دشت می دوم ، نمی دانم. وقتی به آب می رسم ، تشنگی یادم می رود. او درون آب ایستاده است. آشنایی دوری با او حس می کنم. چادرش در آتش قریه سوخته و موهای سپیدش را باد با خود برده است.

هزار چروک عمیق رویش بر سطح صاف آب چین انداخته ، نگاه نمی کند ، نگاهش در دشت ، در آتش و در فریاد مردان گم شده است. شاید انتظار هزار ساله او را پیر کرده است؟

فیر می کنند. از درد به خود می پیچم ، چینهای روی او عمیق می شوند و صورتش در هم می رود ، سراب مواج می شود و در هر موجش چهرهء دختران قریه را به درون می کشد. سرم که می غلتد راحت می شوم. دیگر گلویم درد نمی کند و تشنگی احساس نمی کنم. دیگر چیزی خفه ام نمی کند. می خواهم فریاد بزنم ، می خواهم زنان قریه ام را صدا کنم که چرا آفریده شده ام؟

انعکاس صدایم را از بر خورد با درونم که بر می گردد ، می شنوم. می گوید: شاید برای نشانه گیری مردان قریه . صدای مادرم را می شناسم. فقط او برای تمام سوالاتم جواب قانع کننده داشت. می گویم پس باید بی جان می آمدم مثل تمام چیزهای بی جانی که برای خوشی مردان قریه خلق شده اند.

صدایی نمی آید و صدایی منعکس نمی شود. دشت در فریاد مردان می لرزد و من برای نشانه گیری باقی می مانم.

مزار شریف

بازنویسی - حمل 1376

+ نوشته شده در سه شنبه 5 تیر1386ساعت 11 قبل از ظهر توسط معصومه کوثری |

بُت های سرخ

اگر شیشه دو تیکه نمی بود خوبتر دیده می شدم. بت ها ، جورابها و پتلون! چقدر خوش اقبال هستم. اگر نه - بت ها کجا؟ جورابهای خاله ام کجا؟ و پتلون برادرم کجا؟

پشت شیشه کلکین می چرخم و سرم را به پشت پاهایم خم می کنم و پیش شیشه قدم می زنم.

-         اگر بدوم چی رقم معلوم خواهد شد؟

و می دوم. بت ها از پایم بیرون می شوند و پایم را که خوب چفت می کنم به اندازه یک انگشت کلانی می کند. ناراحت می شوم ولی ناراحتی ام با فکر این که فردا هم صنفی هایم پیش من خواهند آمد و با حسرت نگاهم خواهند کرد از یادم می رود. کمی تکه داخل بتم می مانم و می پوشم.

- چند خریدی؟

- از کجا خریدی؟

- کی خریدی؟

- می مانی کمی بپوشم؟

- نه -  نمی مانم پاهایت ناشسته است ، دیشو مادرم بت هایمه شسته.

وقت به کندی می گذرد و شاید هیچ وقت چاشت نشود. و اگر چاشت نشود چی کار می توانم ، بکنم. بی صبرانه به سوی کوچه می روم و وقتی اولین قدمم را درون کوچه می گذارم فکر می کنم ، همه مرا می بینند و به بت هایم که مادرم پیدایشان کرده می خندند. می گویند بت های من ، بت های من ...

همسایه مان از پشت کلکین خانه اش ، گدای کور سر کوچه و دختر ها و بچه هایی که در کوچه بازی می کنند.

-         بت ها که از توست بان  که سال دیگه بپوشی ، هم اندازه پایت می شه و هم کسی نمی فامه!

-         یک روز که چیزی نمی شه مادر جان ، از کجا معلوم که بت ها صاحب داشته باشه؟!

پس داخل خانه می روم و پیش کلکین ایستاد می شوم.

-         خوبیش است. رنگ سرخش و بند های سفیدش ، حیف که یک کم پاره است و  چند جایش که رنگش رفته، امروز پوشیده می روم. چقدر خوب می شه و قتی هم صنفی هایم می آیند و دورم جمع می شوند. و من برایشان می گویم که:

-         قیمت خریدم.

-         خودم و مادرم رفتیم بازار و خریدیم.

-         مادرم گفته بازم برایت بت می خرم.

راه تمام شدنی نیست ، شاید راه خانه تا مکتب امروز دو برابر شده . وقتی به مکتب رسیدم می روم و زیر درخت ایستاد می شوم ، روبروی دروازه مکتب ، همانجایی که زیبا هر روز ایستاد می شود و از کالای نوش تعریف   می کند ، دختر های دیگر هم دورش جمع می شوند.

خوش به حالش چقدر خواهر خوانده زیاد دارد و چقدر دخترها دوستش دارند و به گپ هایش گوش می کنند. او وقت گپ زدن کدام چیزی هم از جیبش در آورده می خورد.

-         ولی من که چیزی برای خوردن ندارم؟

غمگین می شوم و دستم را داخل جیبم می کنم، هیچ چیز نیست. همان نان خشکی هم که هر روز مادرم می داد امروز یادم رفته بگیرم.

دروازه مکتب باز است و پرده دروازه را باد پس و پیش می کند. خوشحال می شوم که دروازه باز است حالا زود تر می روم و تا زیبا نیامده سر جایش می نشینم. پرده را که پس می زنم چشمم به درخت می افتد مثل هر روز زیر درخت دخترها جمع شده اند.

-         زیبا جان بت های نوت مبارک!

-         زیبا جان چند خریدی؟

-         زیبا جان از کجا خریدی؟

-         بت های سرخت را چی کردی؟

او میان دخترها ایستاد است و دهانش می جنبد.

-         بت های سرخم را که بندهای سفید داشت را می گویی؟ پاره شده بودند ، مادرم پشت دروازه خانه مان ماند تا کدام آدم غریب برده بپوشه!

مزار شریف

26 / 9 / 1375

+ نوشته شده در دوشنبه 7 خرداد1386ساعت 10 قبل از ظهر توسط معصومه کوثری |

روزنه های تاریکی

 

-         کچالو بریان، کچالو بریان های تازه.  مفت است ، بخرین که خلاص شد. . .

شیر بود. دلم از شادی پیدا کردنش ذوق زد. شیر پطنوس کچالو بریانها روی سرش ، پای لُچ و چالاک پیش روی مردم می رفت و بازار گرمی می کرد.

شاخهء درخت غژی کرد. داشت کنده می شد. آرام از روی شاخه ، به شاخهء دیگری رفتم. جمعیت وسط میدان از یک ساعت پیش بیشتر شده بود و بعضی هم برای دیدن روی درخت ها رفته بودند.

شیرک از همه جا خبر داشت ، صبح وقت سر کوچه با آفتابه های پر آب ، چشم به راهش بودم که آمد. با نفس های بریده بریده گفت:

- امروز نمی شه ، دَ جوی مین ماندن ، برو برو آفتابه هایتَ خانه بان ، که بوریم! بازار سودا خوبست ، تو هم بیا و سیل کو.

وقتی به سوی میدان می دویدیم شیرک گفت:

-         خیر است صبا جوی آب می کنیم ، دَ یک روز که میدان سبز نمی شه.

و وقتی به میدان رسیدیم ، شیرک میان مردم گم شد.

- شیرک ، شیرک. . .

شیر نشنید و مشت پر از کچالو بریان هایش را به دست کودکی خالی کرد. جیب پیراهنش از سنگینی سکه ها آویزان شده بود. میدان جوی خشک از روی درخت بیگانه به نظر می رسید و آدم را به یاد صورتی می انداخت که جای زخمی عمیق و کلان رویش مانده باشد.

-         اشرار مین ماندن ، به خیالشان دولت را می ترسانند.

-         دولتَ نشناختن ، باز سی کو که چی رقم روزگارمان سیاه می شه.

مردم گپ می زدند و جای مین را وسط بوته های گل سرخ خشک شده و خارهای تازه نشان هم می دادند.

همیشه وقتی با پدرم از میدان جوی خشک می گذشتیم  او با حسرت سرش را تکان می داد و زیر لب چیزهایی   می گفت و من با آن که می دانستم چه می گوید ، می گفتم:

-         چی شده؟

و او غمناک تر از پیش می گفت:

- بچم ، سالها پیش که خشکسالی نبود و باران می بارید ، بهار- جوی پر آب می شد و میدان سبزی کاری و در تابستان درختها بار می کردند. . .

وقتی پدرم به این جای گفته هایش می رسید من همه را می دیدم. جوی پر آب ، میدان پر از سبزه های تازه و درختان میوه.  وای! خدا می داند که چه روزهایی می شد. لذت آن روز ها را حس می کردم.

صدای موتر دولتی صورتها را برگرداند. موتر دور از جای مین و مردم ایستاد شد. چند عسکر همراه صاحب منصب پیاده شدند، مردم راه را باز کردند و عسکری به سوی مین رفت. مردم پیشتر رفتند و عسکر های دیگر آنها را پس بردند.

شیرک بی توجه کچالوهایش را می فروخت ، گرفته هم نمی شد. از زیر دست عسکر ها می لغزید ، می رفت و باز پس می آمد. راست گفته بود. بازارش گرم بود.

عسکر خاکها را به آرامی پس زد. رویش را به طرف صاحب منصب کرد. او با سر علامت داد و عسکر باز مشغول شد. هنوز مین را بیرون نیاورده بود که کسی گفت:

-         مین کجا بود؟ بطری است.

و صدایش از دهان بیشتر مردم بیرون آمد. صاحب منصب روس خشمگین شد. مردم خنده ای همراه با لذتی شناخته شده کردند ، صاحب منصب از خشم فریاد زد.

از درخت پایین پریدم ، شیر هنوز کچالو می فروخت.

-         شیر ، شیرک ، بیا برویم. بس است. حالی جنگ می شه!

-         ترسو ، خودت برو. دَ مه چی کار دارند.

شیر نیامد و من از وحشت به طرف دیوار ریخته ای گریختم. صدای شیرک می آمد: « کچالو بریان ، مفت است ، بخرین . . . »

صدای فیر و صدای مردم که می گریختند و ناله می کردند ، در هم آمیخته بود.

پشت دیوار از ترس گوش هایم را گرفتم و چشمهایم را بستم. می لرزیدم. تاریکی پشت چشم های بسته عمیق بود و آشنایی گنگی داشت. فکر کردم سالهاست که چشم هایم بسته اند و شاید از اول هم بسته بودند و من هیچ وقت میدان جوی خشک ، شیر و دیگران را ندیده بودم و سالهاست که بجز صدای فیر کردن گلوله نشنیده بودم.

ترسیدم و به یاد گذشته افتادم. چیز هایی که دیده بودم ، برای باور نکردن کوری ام بود که به یاد شیرک ، پدرش رحمان چرسی و مادرش که همیشه به خاطر بچه کردن ناخوش بود ، افتادم. خودم دیده بودم که پشتش سیاه شده بود و شنیدم که گفت:

-         « پدرش می زند و پولهایش را می گیرد».

صدا قطع شده بود. با ترس و نا باوری چشمهایم را گشودم. دیوار بود و دیوار ، یادم آمد که پشت دیوار شیرک بود و جویی که می خواستیم پر آبش کنیم.

از دیوار خودم را پایین انداختم. آن سوی دیوار همه گریخته بودند. بعضی غلتیده ناله می کردند.

روی زمین خاکی میدان هزاران جای پای مانده بود. شیر روی جای پاها افتاده بود ، دستش روی سینه اش بود. خون از درون انگشتانش بیرون می زد و به روغنهای پشت دستش می رسید. لکه خونی هم به سرعت لکه های دیگر پیراهنش را محو می کرد. اشکم خشک شد. زبانم بند آمده بود. قلبم به شدت می زد به سختی نشستم و یکباره فریاد زدم.

-         شیرک ، شیرک چی شده؟

-         شیرک ، بخیز ، خودت گفتی همراهم جوی آب می کنی.

صدایم میان میدان پیچید و برگشت. شیر به سختی چشمهایش را باز کرد. رویش روغنی و ناشسته بود، مثل همیشه. دندان هایش را از درد به هم فشرد و بعد با صدایی که به زور از درون دندانهایش بیرون می شد ، گفت:

-         پطنوسم! - سیل کو چی شد؟ هنوز کچالوهایش . . . خلاص . . . نشده بود.

و بعد آرام شد. پطنوسش وسط میدان افتاده بود. بچه ها با شوق و هیجان گرد پطنوس شیر جمع شده بودند و کچالو بریانهای خاکی را از هم ربوده ، چور می گفتند و می خوردند.

مشهد

28/ 8 / 1374

+ نوشته شده در چهارشنبه 2 خرداد1386ساعت 11 قبل از ظهر توسط معصومه کوثری |

پرواز شکسته

    سرچاشت بود.همگی خوابیده بودند. پروانه آهسته از جایش برخاست و به سوی دروازه رفت.از شکاف دروازه بیرون را دید.

مبارک تیز ، تیز کار می کرد.کاغذ رنگی های قیچی شده را سرشک زده روی گدی ( کاغذ پران )             می چسباند و شکل می ساخت. پروانه بیرون شد و پیش مبارک ایستاد ، مبارک تشر زد.

-         برو ، برو خو شو

و باز کاغذ رنگی قیچی کرد و روی گدی چسباند. دستهای سیاه و استخوانیش به دو مورچه می ماند که به هر سوی گدی بی قرار می رفتند و پس می آمدند.پروانه با حسرت سیل می کرد. پشت بهانه می گشت تا دل مبارک را بدست بیاورد. با او بالای بام برود.

- اگر نروی می زنمت. برو دیگه

- مبارک جان بان یکبار گدی بازی کنم. فقط یک بار ، اگر بانی بازم دجایت پشت سودا می روم. خو! بان دیگه

- نه تو نمی تانی ( نمی توانی ) خرابش می کنی. از خودم است. دست نزن ، برو

- مگه چی می شه ، نمی خورمش که ، فقط یک کم بازی می کنم. باز می روم. فقط همین امروز است.

مبارک تار شیشه ای گدی را دور چرخه پیچاند و پای لُچ از راه زینه بالا رفت.پروانه از پشتش خیز کرد. مبارک جنگش کرد.

-         برو ، مگه نمی فامی ، اگر نروی به  پدر می گویم.

-         مام به پدر می گویم که تو همراه بچه ها جنگ کردی و بچه ها را دَو زدی. اگه نگفتم.

-         برو ، برو بگو. کی می ترسه ، تو دختر استی ، سی کو بالای بام هیچ دختر نیست.

پروانه نا امید نشد. روی آخرین پله راه زینه نشست. آفتاب به رویش تابید و چند دانه عرق درون موهای ماشین کرده اش برق زد. چشم هایش پر اشک شد و بغض گلویش را فشار داد.

:« اگر نتوانم گُدی بازی کنم و مثل بچه ها روی بام بدوم پس رقم بچه می شوم »

وقتی موهایش را به زور ماشین کرد و کالای خرد شده مبارک را پوشید ، همگی خنده کردند و گفتند تو دختر استی. ولی اگر نشان می داد که گدی بازی می  تواند و گدی اش بالاتر از گدی مبارک می رود همگی           می دیدند ، باور می کردند که او هم مثل مبارک بچه است.

مبارک نازدانه رفیقی نداشت که گدی را هوا کند. مثل همیشه پروانه را صدا کرد. پروانه رفت و از دو گوشهء گدی گرفت و بعد پس ، پس رفت تا جایی که مبارک گفت:

-         بس. دیگه نرو

بعد پروانه دستهایش را بالا برد و گدی را یلا کرد. مبارک به تندی تارش را کشید. پروانه چرخه را گرفت. تار گدی به تندی از چرخه جدا می شد و گدی بالاتر و بالاتر می رفت. پروانه دلش آتش گرفت

 :« اگه گدی مه می شد، گدیم از همه گدیها بالاتر می بردم»

مبارک چرخه را گرفت و او به سوی لب بام رفت. فکر کرد چرخه گرفتن هم خوب است. پایش پیش نمی رفت. بچه ها با هیجان زیادی بازی می کردند.آسمان پر بود از گدی ، گدی های خرد ، گدی های کلان و گدی های رنگی. زنجیرک های کاغذی گدیها با باد تکان تکان می خوردند و گدی ها بالاتر و بالاتر می رفتند. پروانه لب بام ایستاد شد و طرف گدی ها سیل کرد. به خیالش شد ستاره ها در روز برآمدند. یکی از ستاره ها پایین      می آمد ، یکی از گدی ها پایین می آمد. می چرخید و به هر سو    می خورد و پایین و پایین تر می آمد. تارش به سیم گیر کرد و کنده شد. گدی به سوی خانه شان می آمد. پروانه چشمهایش درخشید. تمام تنش از شادی لرزید.

-         اگر می شد گدی را بگیرم، گدی از خودم می شد. گدی خودم که حالا به سوی خانه مان می آید و اگر پایین تر می شد.

اگر پایین تر می شد دست پروانه به تارش بند می شد و اگر هم می رفت به خرابه پشت خانه شان می افتاد. پروانه دستش را دراز کرد ، تار گدی نزدیک انگشت های دستش بود. سر پنجهء پا ایستاد و بعد از پشت گدی خیز کرد.

-         نرو ، نرو پروانه ، تو نمی تانی ، اونجا لب بام است. می غلتی!

پروانه هیچی نمی فهمید. فقط می دید با گدی خودش یک کم راه مانده که باید بیشتر خیز می کرد.

تار گدی به انگشتش بند شد. گدی کلان بود، رویش کاغذ رنگی داشت، از گدی مبارک هم خوبتر بود. ولی گدی به سوی خرابه رفت و پروانه هم. پروانه تار گدی به دستش روی خاکها افتاده بود. مثل گدی شده بود، گدی که نی هایش بشکند و کاغذهایش به سنگ ها گیر کند و پاره شود.

مشهد

25 / 4 / 1374

 

+ نوشته شده در دوشنبه 31 اردیبهشت1386ساعت 3 بعد از ظهر توسط معصومه کوثری |